برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
مردم در این جا هم صدا بودن نمی دانند
در درد ها هم پا به پا بودن نمی دانند
باید خیانت کرد تا دیوانه ات باشند
اینجا بهایِ با وفا بودن نمی دانند
باید دروغی گفت تا مهری ببینی هم
دیگر بهایِ بی ریا بودن نمی دانند
باید دو رویی کرد و هی زیر آب شان را زد
مردم غریب و آشنا بودن نمی دانند
رسمِ بدی افتاده هم مابین این مردم
رسمِ وفا و با حیا بودن نمی دانند
سرگشته
#سهراب_عرب_زاده
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
در نبودت غصه با خود خنده ها را برده است
سر کنارِ زانو ام با حال شیدا برده است
مثل معتادی که هر شب در پِیِ جنسش رَوَد
این دلم با خاطرت ما را کجا ها برده است
شدت اندوه بی پایان عشق و عاشقی
با دلی پر غصه ما را هم به صحرا برده است
عشق بازی مثل یک دریای مواج است تو
ناخدایی کن که دل کشتی به دریا برده است
در جوابِ این سوالم هر که کردهِ عاشقی
مانده ام کهِ لذتی از عشق آیا برده است؟
سرگشته
#سهراب_عرب_زاده
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
امشو همشون شادن
ایی مردمه آبادی
سی جشن دو تاییمون
بُی رقصن و بُی شادی
امشو که حنا بَندِن
کِل پشت کِلُ بی غم
دسمال وَ دهسلشون
دهسِ مو وُ تو بُی هم
بُی تیر پرون امشو
حالِ دل بُم شاده
خشتر وَ دلِ بومم
دامهِ وَ غم آزاده
بُی شادی و بُی شوریم
امشو چه شویی داریم
بُی ساز و دُهُل امشو
تا صبح دَ بیداریم
امشو کُت و شلوارم
ست رنگ لباست بو
دهسلته بنهِ دهسُم
بُی خنده حواست بو
امشو شُوِ دومادی
امشو شُوِ دلشادی
سرگشته
#سهراب_عرب_زاده
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشانی